تبليغاتX
:: کلید گنج پنهان ::

کلید گنج پنهان



چند وقته پیش تو همین تابستون وقتی که خوابیده بودم ۳ تا پتو روم کشیده بودم

(خلی یا چلی یا عاشق شدی؟)

به تو ربطی نداره

هیچی وسط تابستون تب ولرز کرده بودم

اما یه چیزه جالبی بود که بعد از چند وقت دوباره یاد اون شب افتادمو

به فکر فرو رفتم                    (تو و فکر)

خیلی حرف می زنیا

باشه ساکت می شم

داشتم می گفتم که به فکر فرو رفتم

وقتی که تو اون حال بودم

یه صدایی توی ذهنم می گفت زندگیت شده مثل یه ظرفه سالاد!!!!!!!!!!!!

وقتی یاد ائن روز افتادمو بهش فکر کردم

دیدم حقیقیت تعریفه جالبی از زندگی بود

ظرفی که قرار بود خیلی ساده و ساده وساده باشه

اما

دست نامرده زمونه همه چیزو به هم ریخت

خیارایی که پوست نکنده تو ظرف اومدن

گوجه هایی که دوستشون نداشتم ولی توی سا لادم پر شد

سالادی که قرار بود ساده باشه پر شد از قارچو ژامبونو ماکارانیو ذرتو........

سالدی که قرار بود روش آبلیمو بریزم پر شد از سسهای رنگارنگ!!!!!!!!!!!!!

عجب سالادی این بود چیزی که من از خودم انتظار داشتم

این بود اون سالادی که من میخواستم

این بود اون زندگیه ساده

الان شده اینهو یه سالاد

زمونه بد جوری مارو توی سیل خودش می بره

غرق می کنه

می بلعه

ما که اینجوری شدیم

شما ها حد اقل مواظب ظرف سالاد خودتون باشید

راستی ظرف سالاد شما چه جوریه؟

(در مورد واژه ی حقیقت باید بگم که این واژه ریشه ی همدانی دارد

واغلب اوقات در اخر جملات استفاده می شود) 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:57 توسط nightmare |

 

این قسمت به تازگی به وبلاگ اضافه شده و از این به بعد هر ۱۵ روز

یک بار آپ میشه بیا

اولین چیزی که به ذهنم می رسه

دعوای پسر عمو و دختر عمومه که وقتی ۵ سالم بود اتفاق افتاد

جریان از این قرار بود که دختر عموم رفته بود چغلی کرده بود که پسر عموم

که اسمش مسعوده رفته توی باغچه ی خونشون کار خرابی کرده

زن عموم هم حسابی از خجالتش در اومد

این دوتا داشتن با هم دعوا می کردن که مسعود دختر عمومو هول دادو

سرش خورد به میز و شکست

بعد سریع رسوندیمش بیمارستانو سرشو باند پیچیو از این حرفا

اما فقط ۳۰دقیقه از برگشتنمون نگذشته بود که یه دفعه صدای داد

پسر عموم از تو آشپز خونه بلند شد

ما هم سریع رفتیم دیدیم که بببببببببببببللللله

دختر عموم با گوشت کوب زده سر پسر عموم رو شکسته

و مسعود غرق در خون اونجا داره گریه می کنه

ولی در آخر قیافه ی ۲تا بچه ی هم سنو سال با سر شکسته

 که موقع ناهار کنار هم نشسته بودن خیلی دیدنی بود.

(در مورد داستان هم به دوستان عزیز باید بگم که

حاضره ولی به علت دلایلی تا چند وقت ادامش

نوشتنش به تعویق افتاده

ولی به زودی نوشته می شه)

 

 

+نوشته شده دردوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:52 توسط nightmare |

پیر مرد به من نگاه کرد و گفت :تو هم برو تو صف شاید به تو هم برسه

من گفتم:مگه بهشون چی می دن که انقدر خوشحالن

یه بچه اومد

دیدم تو دستش یه نقاشی بود که توش عکس خورشید رو کشیده بودن

پیرمرد گفت: تو هم برو بگیر

یه نگاه به آسمون کردم

گفتم: من اونو می خوام

پیر مرد منو نگاه کرد و لبخندی زد و رفت

من به سمت شرق رفتم

می گن خورشید از اونجا طلوع می کنه

شرق ترین جایی که میشد

ولی نتونستم بگیرمش

رفتم غرب ترین جایی که می شد

می گن اونجا خورشید غروب می کنه

ولی باز هم نشد

هوا ابری شد

میگن خورشید پشت ابراس

رفتم بالای ابرا

ولی باز هم نشد

 دریا رو دیدم

خورشید ته دریا بود

تا اونجا شنا کردم

ولی نتونستم بگیرمش

دیگه شب شد

ما ه اومد بالا سرم

به آسمون نگاه کردم

سرمو گرفتم بالا داد زدم : چرا؟

ماه گفت:............................

کنار پامو نگاه کردم

یه عکس از خورشید افتاده بود روی زمین

ماه گفت:  این ماله همون پیرمردیه که دیدیش

من هم عکسو برداشتم

برگشتم جایی که صف بود

مثله اینکه تموم شده بود

پیرمرد یه گوشه افتاده بود

تکون نمی خورد

عکسو روش گذاشتم

چشماشو بستم

رفتم.................

 

+نوشته شده دردوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:11 توسط nightmare |

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:25 توسط nightmare |

فکر کنین من می خوام هفته ی دیگه برم به یه مسافرت که دیگه

برای همیشه بر نگردم(شاید ب........م)

اگه منو می دیدین آخرین سؤالی که دلتون می خواست از من بپرسین

چیه؟

اگه هم روتون نشد نظر خصوصی بزارین

من جوابتونو می دم

+نوشته شده درجمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:50 توسط nightmare |

ترم ۲ هم تموم شد

اما............................

چیزی که از این ترم یاد گرفتم یا بدست اوردم مثله کف این دست خالیه

متاسفم.......................................

.........................................................................................................................................

چند وقتی با امتحانا در گیر بودم با اینکه تموم نشده ولی دوباره می خوام

بقیه ی کارمو شروع کنم

+نوشته شده درشنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:7 توسط nightmare |

+نوشته شده درسه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:52 توسط nightmare |

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

 

 گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 

گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام،

 

طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم،

 

 حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم،

 

معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم

 

 زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 

مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛

 

تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم تا بی نهایت

 

+نوشته شده دردوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:50 توسط nightmare |

نه ...نه....نه

از خواب پرید .

خیس عرق شده بود.

بازم تو خواب داشت داد می کشید.

این چندمین بار بود که توی ۳هفته‌ اخیر این خوابو می دید .

همشو از حفظ شده بود.

یه دختر که همش جیغ می زد.هنوز هم صداش تو گوشش بود.

چند تا ستاره که همه با هم به طرز عجیبی توی یه خط قرار می گرفتن.

مردمی که با صورتهای خاکستری دورش جمع شده بودن.

انگار یه چیزی می خواستن بهش بگن ولی دهنشون به طرز عجیبی دوخته شده بود.

و تیکه های اشیاء براقی که روی هوا معلق بود.

خیلی دلش می خواست که معنیشو بفهمه اما.....................

سرشو برگردوند.ساعتو نگاه کرد 4:30

نفس عمیقی کشید.

اتاق تاریک نبود!

بیرون از پنجره رو نگاه کرد .

ماه درست وسط آسمون بود و با نور نقره ای رنگش اتاق روشن کرده بود.

بلند شد و نمازشو خوندو گرفت خوابید.

با صدای ساعت از خواب پرید.

ساعت 8 بود.

قرار بود با دو ستاش برن کوه،6 سال بود که جمعه ها با هم می رفتن.

از اتاقش اومد بیرون و رفت سمت دستشوییولی یه لحظه مکث کرد.

می دونست مادرش داره اونو زیر چشمی نگاه می کنه ولی سؤالی نمی پرسید

چون می دونست که میلاد مثل همیشه از جواب دادنش طفره می ره ولی این دفعه دیگه

خیلی با دفعه های قبل فرق داشت.

:بیا یه شوکولات بردار تا اون بالا می ری قش نکنی

می خواست سر صحبتو باز کنه ولی میلاد گفت:ممنون.در ضمن قشی هم عمته!

سریع رفت داخل دستشویی وشروع کرد به شستن دستو صورتش بعدش هم مسواک زد

دهانشو تمییز کرد و اومد بیرون>

موهاشو مرتب کرد وبعد در کمد رو باز کرد .لباساشو نگاه کرد. بلوز سفیدشو برداشت

و شلوارشو پوشید و اومد از مادرش خداحافظی کنه.

:مواظب خودت باش پسرم،به دخترهای ایکبیری هم توجه نکن.

:چشم مامان قول میدم خوشگلاشو سوا کنم.

بعد لبخندی زد و  در رو بست.

یه چیزی ته دلش بهش می گفت که نره،دلش می خواست برگرده و یه کم بیشتر مادرشو ببینه

ولی فکر بدو از سرش بیرون کرد و به این فکر کرد که الان دوستاش تا نیم ساعت دیگه

میان سر جای همیشگی.

یه نگاه به آسمون کرد.این بار هم خورشید داشت اون وسط برای خودش قدرت نمایی می کرد.

:سلام  خورشید خانوم .پوست منو امروز زیاد نسوزونیا.

بعد هم رفت سر خیابون تا سوار تاکسی بشه.

همه اومده بودن .قدماشو سریع کرد رفت به سمتشونو با همشون دست داد.

علی گفت : بازم مثل همیشه ...آقا دیر کرد.

میلاد: ببخش داش علی .

4 سالی بود که با هم رفیق بودن.

خیلی با هم اخت بودن مثل 2 تا داداش

خوب بچه ها بریم.

 میلاد: بریم عمو مهدی.ناقلا موهات منو کشته.

از 2 سال پیش موهاش شروع کرده بود به سفید شدنو الان تقریباً نقرهای شده بودن.

رفتن به سمت کوه .

کوه  هم مثل همه ی جمعه ها شلوغ بود .

 ولی خیلی سریع تر از همیشه به اون جایی که می خواستن رسیدن.

سریع شروع کردن به ردیف کردن جاشون.

ولی میلاد بازم حالش خوب نبود هنوز تو فکر خوابی بود که  دیشب دیده بود.

این دفعه از دفعه های قبل واضح تر بود.

همه چی انگار واقعی بودن.

:کجایی؟

: هیجی مهدی الان میام.

ولی یه چیزی اونو سر جاش میخکوب کرد.

یه چیزی 100 متر او طرف تر داشت می درخشید.

نظرشو بد جوری جلب کرده بود انگار که اونو جادو کرده باشن. رفت به سمتش.

یه تیکه شیشه بود ولی  یه جوری بود همش در حال رنگ عوض کردن بود.

یه صدایی تو  ذهنش می گفت که اونو بردار و هی مدام تکرار می کرد.

مهدی: هوی کجا میری؟

اما انگار که دیگه هیچی نمی شنید!

رفت سمتش .دستشو دراز کرد و.............................

سرش درد عجیبی گرفتو دوباره همون جیغهای متوالی،چهره یه دختر و مردمی که اونو نگاه

می کردن و تیکه های نورانی در هوا.......................................

از جاش بلند شد .

تنش خیلی درد می کرد. انگار که یک سال بود که راه رفته باشه،چشماش تار می دیدن

چشماشو با دستش ماساژ داد و نفسش تو ی سینه حبس شد .........................

میلاد:این کجاس؟

 

                                                ادامه دارد.......

دوستان در مورد این داستان باید بگم که شروعش ۱۵ دفعه عوض شده ولی  اگه می خواین بفهمین که

چه اتفاقی می ا فته باید تا سه شنبه صبر کنین

ودر ادامه باید بگم که برای کوتاه تر شدن داستان مجبور به حذف یک سری از قسمتاش شدم..

یا علی

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:43 توسط nightmare |

رسم لحظات عمر را درتاریکی می نو شم
ودر روشنایی ادامه می دهم
تا دوباره تاریکی زنده شود
و در پایان آنها یک نقطه می گذارم
پایان تاریکی یک نقطه روشن
وشروع کاری نو
پایان روشنایی یک نقطه ی تاریک
وشروع کاری نو
زندگی تکرار نمی شود
ما تکرار نمی شویم
پایان کار همواره مرگ است
پایان مرگ همواره زندگی
مرگ و زندگی تکرار نمی شود
زمین تکرا ر نمی شود
آفتاب تکرار نمی شود
دریا –
وهمه چیز
این راز خداست

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط nightmare |